امشب دست خالیت رو بیار بالا، می دونی برا چی می گم؟
اصبغ بن نُباته ، اصرار کرد به امام مجتبی،گفت:
من رفیق سی ساله ی باباتم بذار دم آخر من برم بالا سرش،
اسبغ می گه من اومدم دیدم علی رنگ پریده افتاده تو بستر،
دیگه خبری از قهرمان خیبر نیست،
گفتم یا علی من رو نصیحتم کن،
به من این دم آخر یه چیزی بده،
میگه اشاره کرد به دستش، گفت:
اصبغ دستم رو نگاه کن، گفت:
این دست رو می شناسی؟ گفتم:
آره آقا این دست خیبر شکنه. گفت:
اصبغ دستم رو می خوام بیارم بالا جون ندارم.
دست خیبر شکن علی بالا نیومد،
چند زراع1 از زمین بلند شدو افتاد رو زمین. گفت:
اصبغ خودت رو برا همچین روزی آماده کردی یا نه؟
برچسب:
نویسنده: کارن محمودی